حرفهای یک دختر تنها

ماه در دل آسمان شب بی صدا آرام اما پورنوروزیباخودنمایی می کند وگویی تنهابه دنیامی نگردوشایدتیرگی دنیای ماهیچ فرصتی برای هیاهوی اونمی گذارد.دنیای مادنیایی که هرگوشه اش فجایعی درحال به وقوع پیوستن است.یک گوشه آن جمعیتی را می بینی که انگار نه دنیا دارند نه آخرت درکمال بدبختی باخانه هایی ساخته شده ازشاخ وبرگ درختان و لباسهای زنده وموهای زولیده دراوج فقردرسرما سرد شب درحالی که از بدبختی هم از سرمای ناجوانمردانه بیرون و گوشه دیگر این دونیای کبود جمعیتی که در رویاکبودی وتیرگی دنیارابا انواع چراغهای رنگارنگ به خیال خود روشن کرده اند وبالباسهایی ازابریشم وحریردرکنارآتش گرم باهم گرم گفتگوهستند وهریک ازسرمایه گذاری های کلان خود می گویند وزنهاکه هر کدام لباسهای رنگارنگ خود رابه رخ دیگری می کشند بی آنکه خبری ازاطراف خودوآنچه که درچند قدمیشان می گذرد داشته باشند و همه اینها واقعاتی بودکه اینک به ذهن دخترک تنهایی رسیده بود